درز گندم و بوي سيب
ما پفيوزي عقده اي بزرگيم كه از درز گندم و بوي سيب آغاز شد. هيوا مسيح
نگاه های خیره را هاشور می زنند پشت سرم سر این چار راه قرمزی هیچ چراغی آنقدر نیست که به کسی فرمان دهد : نرو! تنها تو نمی آیی بارانی ام را گم کرده ام تا تو نگرانم شوی بیایی و خشم مردانه ات ، قرمزترین چراغ این چارراه شود بیایی و هیچ کس نباشد تو باشی و من و استواری شانه هات چتری به عظمت تمام جهان !
شیشه پاک کن ها
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت
20:41 توسط هما نجارزاده| |
| Design By : Night Melody |


